سلناسلنا، تا این لحظه: 13 سال و 2 ماه و 15 روز سن داره

سلنا فرشته کوچولوی مامان و بابا

روز کودک

دختر. قشنگم روزت مبارک امروز من و بابایی تو رو بردیم پیش دکتر رادان،چون یکمی سرماخوردگی داری، این دومین پاییز زندگیت دخترم، کم کم داره 14ماهته هم تموم میشه، قربونت برم عزیزم روز به.روز شیرین تر میشی، بعد از دکتر  گفتيم ي گشتي بزنيم و رفتيم پاساژ تنديس ،از اونجايي كه روز كودك بود  بابايي گفت حتما بايد براي سلنا ي كادو بگيريم خلاصه رفتيم توي يك اسباب بازي فروشي بسيار بسيار بزرگ و از اونجايي كه جنابعالي همه فروشگاه به اون بزرگي رو ميخواستي رفتيم يك قسمتي كه اسباب بازي مناسب هر سن كودك بود و از بين اون چند تا شما خودت اين رو انتخاب كردي  ...
27 مهر 1393

عکس. سلنا روی مجله

اولین عید نوروز که 7ماه و نیم داشتی من و بابا تو رو بردیم آتلیه و کلی عکس  ازت انداختیم. چند روز بعد از آتلیه پاپا زنگ زدن و گفتن که عکس سلنا جون رو از طرف مجله فصل نو انتخاب کردن برای چاپ روی جلد اجازه خواستن تا چاپ کنن، منم گفتم چراکه نه دخترم که بزرگ بشه به خودش افتخار میکنه که از بچگی توجه همه رو به خودش جلب میکرده ...
8 مهر 1393

یکسالگی

سلنا. فرشته طلایی من هیچ‌وقت تو عمرم همچون حس قوی ای رو تجربه نکرده بودم که وقتی با تو ام هر لحظه. و با هر حرکت یا حرف جدیدی از تو این حس تکرار میشه... خدا رو هزار بار شکر کردم و میکنم بخاطر تو... اولین سالگرد بدنیا اومدنت ای فرشته آسمانی مبارک. امسال. توی تولد تو اسباب کشی داریم، البته تو هم هنوز خیلی ناز نازی و کوچولویی،تولد مفصل خسته ات میکنه خوشگلم.  منم ی تولد کوچولو برات گرفتم 3نفره،  با بابا. رفتیم آتلیه و لباس تولد کفشدوزکی که برات خریده بودم تنت کردم عکس گرفتیم،   ی تولد کوچولو هم خونه مامانی (مامان بابا) گرفتیم ی تولد هم مامانی (مامان من) همراه دایی امیر و دایی مهدی خونه ...
8 مهر 1393

خونه خاله زهره

امروز 3شهریور سال 93 باهمدیگه رفتیم خونه دوست قدیدمیم که مثل خواهرمه،  اتفاقا اونم دوماهه که نی نی آورده "سوفیا " شده مثل دختر خاله ات  اونجا کلی بچه های فامیل بودن و باهات بازی کردن خیلی بهمون خوش گذشت
5 شهريور 1393

خاطرات يك تا دوسالگي

فال امروز چهارم شهریور 93با شکوفه رفتیم فال قهوه گرفتم، اولین نیتم تو بودی دختر قشنگم، جالب بود که اولین حرفی هم که گفت راجع به تو بود: اختر: دختر داری؟ من: بله! اختر: آینده خوشگلی داره، من::-D، از خوشحالی بال درآوردم آخه از الان آرزوی خوشبختی تو رو دارم   يك روز زيباي پاييزي امروز رفتيم طرف هاي شركت بابايي اونجا ي كاري داشت گفتيم تا بابايي كارش رو انجام ميده من و دخترم هم ي گشتي بزنيم  اول رفتيم به پاركي كه روبروي آزمايشگاهي بود كه توي بارداريم اونجا آزمايشاتم رو انجام ميدادم . او ن موقع ها كه باردار بودم باورم نميشد ي روزي با دخترم بريم و اونجا رو بهش نشون بدم بعدش دوتايي رفتيم فودكورد روبروي...
5 شهريور 1393

لحظه های شیرین

دخترگلم تاحالا که یکساله شدی لحظه های شیرین زیادی رو برای من و باباته ایجاد کردی، اولین باری که غلط زدی4ماهگی،  اولین باری که خودت نشستی. 7ماهگی، اولین دندونی که درآوردی 10 ماهگی،  اولین ایستادنت. یکسالگی، حرفهایی که زدی تاحالا ماما، بابا، دد، دت، بد و... اولين باري كه توي رورويك نشستي 5 ماهه بودي گلم اولين شمالي كه رفتيم آبان ماه سال 1392 بود و شما سه ماه داشتي  ​ يه روز خوب بهاري با مامان و بابات در پارك ثاراله كه شما 7 ماهه بودي و تعطيلات عيد سال 1393 بود ، اولين بهار زندگيت امروز براي اولين بار در سن يكسالگي سوار تاب شدي نميدونم چرا تاالان ميترسيدم بزارمت روي تاب راستی کم کم میخوای قاشق ر...
1 شهريور 1393

تولد

بالاخره این انتظار تموم نشدنی تموم شد وساعت 4بعداز ظهر روز سه‌شنبه 15مردادسال92 توی بیمارستان کسری دکتر عمید دختر خوشگلم. رو بدنیا آورد و بعد از 9 ماه انتظار سخت سلنای نازنینم رودیدیم چه احساس قشنگی بود... اون شب از خوشحالی تاصبح بیدار. بودم و خدارو شکر میکردم.   ...
29 مرداد 1393

آغاز

25آذر سال 91 بود حدود ساعت 3نصفه شب بود که یهو از خواب پریدم و انگاریه کسی بهم گفت که حامله ام... تا صبح بیداربودم و نگران و مضطرب، فقط فکر میکردم که باید سقط کنم صبح که شدخبر رو. به بابایی دادم که امروز باید برای سقط برم،بابات به شدت مخالفت کرد منم که خیلی نگران اینکار بودم از این مخالفت خوشحال شدم،  خلاصه بدون هیچ آزمایش و دکتری خبر حاملگی رو به همه دادم و... البته توي شركت كه از اين موضوع با كسي صحبت نكردم و فقط به همكارم خانم مختاري كه خيلي از حرفامو به اون ميزدم گفتم چون اون خودش ي دختر داشت و تجربه هم داشت و نياز داشتم با كسي درد دل كنم و از تجربياتش استفاده كنم، حتي به هيچ كدوم از دوستام توي شركت هيچي نگفتم تا 4 ماهگي كه كم...
29 مرداد 1393